خرید بک لینک
عصر با محبوبه و مادر و همسر رضا به بازار رفتیم برای خرید عید.مادرم از رانندگی من تعریف میکرد و ذوق کرده بود که کنارم نشسته بود چون داشتیم بعد از چندین سال که اعیاد خانه نبودم با ماشین خودم آنها را بازار میبردم

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 12:52

دید و بازدیدها که تمام شد از خانواده محبوب خداحافظی کردم و به قم برگشتم.قرارمان این شد که بعد از امتحانات چهارم تیرماه ۸۶ عروسی را رفسنجان برگزار کنیم.باید قم یک خانه اجاره میکردم و قبل از عروسی جهاز خودم و محبوبه را میچیدیم.

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 12:52

از خجالت داشتم آب میشدم که خواهرم جلو آمد و بلند گفت: عه این آقا هم بلد است خجالت بکشد و سرخ شود

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 12:52

صفحه بندی